سلام دوستان. این وبلاگ کلا بسته شد و به روز نمی شود لطفا نظرات خود را در آدرس زیر ارسال کنید.
این وبلاگ به آدرس زیر منتقل شد و تمامی مطالب به وبلاگ جدید انتقال داده شد. الان که این مطلب را می نویسم در حال به روز رسانی وبلاگ جدید هستم. منتظر حضور شما در وبلاگ "جک امروز" هستم
تو رستوران لیوان رو بر عکس گذاشته بودن رو میز... غضنفر میره میشینه سر میز میگه این چه لیوانیه که سر نداره ... بر عکسش میکنه میگه : چه جالب , ته هم نداره
سر جلسه امتحان یکی از بچه ها به استاد گفت : "استاد نخوندیم اگه میشه یه کمکی بکنید"
بعد استاد دست کرد تو جیبش، یه 200 تومانی در آورد، گذاشت رو دسته صندلی طرف و رفت. دهن طرف باز مونده بود ما هم داشتیم می ترکیدیم
به بابام میگم تیغ اصلاح داری؟ میگه نه برو بیرون بخر. نون هم بخر. یه سر برو تا اون داروخانه شبانه روزیه یه قرص معده بخر. میوه هم بگیر که عصر مهمون داریم. گفتم نه احساس میکنم ته ریش بهم میاد
داداشم رفته خواستگاری. دختره قبلش گفته گذرنامه تون رو هم حتما باید بیارید. رفتن توی اتاق. دختره صفحه آخر گذرنامه رو آورده گفته این که توش مهر تایلند خورده! لطف کنید از خونه ما برین بیرون
داداشم گفته: شما حق ندارید این طوری آدم ها رو قضاوت کنید
دختره گفته: داستان نباف آقا، من خودم اون جا رفتم. می دونم چه خبره. به جایی هم دست نزنید. ما ایدز می گیریم
سوال:
اگر شما به جای سوزن بان بودید در این زمان کوتاه و حساس چه نوع تصمیمی می گرفتید؟
بیشتر مردم ممکن است منحرف کردن مسیر قطار را برای نجات 3 کودک انتخاب کنند و 1 کودک را قربانی ماجرا بدانند که البته از نظر اخلاقی و عاطفی شاید تصمیم صحیح به نظر برسد اما از دیدگاه مدیریتی چطور .... ؟
ادامه مطلب
روزگاری یک کشاورز در روستایی زندگی می کرد که باید پول زیادی را که از
یک پیرمرد قرض گرفته بود، پس می داد.
کشاورز دختر زیبایی داشت که خیلی ها آرزوی ازدواج با او را داشتند. وقتی
پیرمرد طمعکار متوجه شد کشاورز نمی تواند پول او را پس بدهد، پیشهاد یک
معامله کرد و گفت اگر با دختر کشاورز ازدواج کند بدهی او را می بخشد، و
ادامه مطلب
---
به دیوانه هم اتاقی بودن، یک روز خبر میارن که دو تاشون دارن بالا و پایین میپرن
و میگن: ما سیبزمینی هستیم و داریم تو روغن سرخ میشیم ولی سومی ساکت نشسته!
رئیس تیمارستان هم طبق معمول رفت که این دیوونه رو مرخص کنه.
قبلش ازش پرسید: تو چرا با دوستات نیستی؟ تو چرا بالا پایین نمیپری؟
دیوونه سومیه هم میگه: آخه روغن کم بود، من کف ماهیتابه چسبیدم!
---
یك حقیقت زندگی: هر چقدر به دیگران كمك كنی چند برابر ش از جایی كه فكرشو نمكنی بهت كمك میشه میگی نه؟ شماره حساب منو یادداشت كن..........!
---
معلم: كی می دونه چرا هواپیما پروانه داره؟
رضا: آقا اجازه؟ برای اینكه خلبان عرق نكنه!
معلم: از كجا فهمیدی؟
رضا: آقا اجازه؟ یه دفعه كه ما داشتیم فیلم تماشا می كردیم، دیدیم كه وقتی پروانه هواپیما از كار افتاد، خلبانه خیس عرق شد!
---
غضنفر میره كتابخونه، داد میزنه یه ساندویچ بدین با سس اضافه.
آقاهه بهش میگه: آقا! اینجا كتابخونه هست.
غضنفر میگه: ببخشید... بعد یواش در گوش آقاهه میگه: یه ساندویچ بدین با سس اضافه!
==========================
==========================
==========================
==========================
==========================
ادامه مطلب
شخصي به نام پل یك دستگاه اتومبیل سواری به عنوان عیدی از برادرش دریافت كرده بود. شب عید هنگامی كه پل از اداره اش بیرون آمد متوجه پسر بچه شیطانی شد كه دور و بر ماشین نو و براقش قدم می زد و آن را تحسین می كرد. پل نزدیك ماشین كه رسید پسر پرسید: " این ماشین مال شماست ، آقا؟"
پل سرش را به علامت تائید تكان داد و گفت: برادرم به عنوان عیدی به من داده است".
پسر متعجب شد و گفت: "منظورتان این است كه برادرتان این ماشین را همین جوری، بدون این كه دلاری بابت آن پرداخت كنید، به شما داده است؟ آخ جون، ای كاش..."
ادامه مطلب
...
نام او آبراهام لينکلن بود
...
جا نزد
هرگز جا نزنيد
بازندگان آنهايي هستند که جا زدند
سه نفر با هم به ساعتفروشی میرن و یک ساعت 30000 تومنی میخرن. به این ترتیب نفری 10 هزار تومن دادن.
صاحب مغازه به شاگردش میگه قیت ساعت 30 هزار تومن نبوده بلکه 25 هزار تومن بوده! و 5 هزار تومن به شاگردش میده که ببره به مشتری ها پس بده.
شاگرد مغازه از این 5 هزار تومن 2 هزار تومنش رو واسه خودش ور میداره و 3 هزار تومن دیگه رو میده به اون سه نفر، به عبارتی به هر کس 1000 تومن.
با برگشت این 1000 تومن اونها نفری 9000 تومن پول دادن بابت خرید ساعت.
حالا سوال اینجاست:
9 * 3 = 27
با 2 تومن شاگرد مغازه میشه 29 تومن!
پس اون 1000 تومن باقیمونده چی شده؟
طراح سوال : پروفسور حسابی
لطفا جواب رو در قسمت نظرات بنویسین